او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن "منِ دیگرم".
من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید، و بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد.
"مرا به خودم واگذاشت". عاق آسمان!
و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير
پرنده بودم اما پرندهای دلگير
پرنده بودم اما حوای باغ زمين
از آسمان بلندم کشيده بود به زير
پرنده بودم اما پرندهای بیپر
پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
*
چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد
که خط گمشدهام را بياوری به مسير
و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی
به سمت باز افقهای روشن تقدير
***
ميان اين من حال و تو ای من پيشين
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير
به راز عشق بزرگی وقوف يافتهام
مرا مجاب نمیکرد عشقهای حقير
پرندهام اينک يک پرنده آزاد
پرندهام آری يک پرنده ...
عشق را فلسفه ایست
که نداند سقراط !! و نبرده ست به ماهیِّت آن هرگز پی.. چون که در عقل نگنجد وصفش و نیاید به زبان شرح وجودش آسان عشق یک ساده ی سخت است که انسان تا حال به رموزش نتوانسته کند ره پیدا.. من ولی می دانم عشق در خانه دل جا دارد
منتظر بودن ، چشم ها را قهوه ای خوش حالت می کند ، ديدن را گود. مي داني انتظار باعث رقص شانه و سينه مي شود ؟؟؟ دلم می خواهد گپ بزنم با آدمی که می داند کجای این گریه ی شبانه ام تاریکی تمام می شود و نور به درونم می ریزد می خواهم برایش پر حرفی کنم و او هرچه می خواهد بگوید سکوت شود....مي خواهد جواب نشنيده اش را از چشم هاي من بگيرد دلم می خواهد قهوه ای خوش حالت چشمانم را ببندم و به خواب بروم اين شبها را تا لحظه رسيدن کسي که هزگز نمي آيد ... خواب ... اين که میبینم و بارها هم دیده ام خواب نيست. اين درون من است . تو کجايش ايستاده اي ؟ تو ... تو ....درست لحظه ي خبر هستي. اينطور نيست؟ خبري که از وقوع اش آنقدر گذشته که مي توان در صحت اش شک کرد. مي داني همانطور که گذشت زمان تولد را بي فايده و پوسيده و عبث و زشت مي کند ، بر عکس هر چه از مرگ مي گذرد کاج هاي کنار گور سبز تر و بلند تر و زيباتر مي شود. دلم می خواهد بروم و سر هر دو راهی ، دو دلی از بیخانمانی هم خانه ام شود و تو صدایم کنی و من بگویم جانم م م م م عزیزم.
دلم می خواهد یکبار دیگر به دیدن درونم بروم....
فاصله * اشتباه * چشم انتظاری * یک نگاه
حرفهایی در سینه ام مانده.... من تنهام تو این دنیا - تنها - چشمهای من بارانی و فقط خاطرات.... تمام........
برای دلم نوشتم برای دلی که خیلی وقتها دل پدر رو شکست دل مادر رو رنجوند و بعد برای کارش اشک ریخت
حرفی برای گفتن ندارم شاید صدای قلبم رو گوش کنی بفهمی ناگفته هایم را حرفهایی که برای گفتنشان آن غرور احمقانه را باید شکست...
خدای مهربونم فقط خودت را می خواهم مثل همیشه هنوز یاد نگرفته ام قبل به دست آوردن خواسته هام شکرت کنم .... بار الها تو یاریگرم باش من بی تو در این هیچستان راه را گم خواهم کرد.
خداوندا ....
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
پ.ن: قصه بی شک راست میگوید.
می توانست او اگر می خواست...
لیک . . .
«اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر
زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با
چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان
زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی
انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری...
خیلی وقتها آدم چشم دیدن داشته های خود را ندارد.
و این داشتن با نداشتن چه تفاوتی دارد؟
بیا اولین شرط عشق را تن دهیم بیا تن به از خود گذشتن دهیم
وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران قشنگ ترين صداي پاييز است ....
ديگرچه فرق مي كند كه برگ سبز كدام درخت بودي....
پنجره باز است و آسمان پیداست آسمان ابری نیست
من از نهایت دردم نگفتم
اما فقط بدان
که نگاهم همیشه بارانی ست.
به کجا چنين شتابان
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند!!!
.
.
.
عجب صبری خدا دارد ...